تبليغاتX
فصل سوم
 
سالن پر از مریض است.من یک گوشه نشسته ام و آدمها را زیر نظر دارم.رو به روی من آن سوی خلوت سالن یک زن ترکمن نشسته که خدا میداند چند سال دارد!اما از من یکی سالم تر و خوشحالتر است قطعا.شالش را که مرتب میکند گوشواره هایش پیدا میشوند.انقد صورتش سالم و روشن است که هزار سال تماشا میتوان.همراهش که میاید سمعکش را فرو میکند توی گوش و عصا به دست در حالی که به جای حرف زدن تقریبا داد میزند سالن را ترک میکند.
توی در شیشه ای سالن خودم را میبینم که با هر بار باز و بسته شدن در میاید و میرود.یکی از منشی ها اسم من را صدا میزند که بعد از بیرون آمدن مریض بروم داخل.دکتر دکتر خوبیست.از این دکترها که تمام ریزه کاریهای مرضت را برایت توضیح میدهند و اصرار دارند که کاملا بفهمی.می نشینم پشت دستگاه و چشم میدوزم به خطوط و اعدادی که با دم و بازدم های من بالا و پایین میشوند.بعد از دو سه تا نفس عمیق به سرفه میفتم.دکتر میگوید کافیست.میگوید ریه هایم بیش از اندازه حساس شده اند بیش فعال اند و من تعجب میکنم که ریه هایم چطور حجم هوا را آن هم بیش تر از حد نرمال تاب میاورند.میگوید باید مراقب باشم و برای دو ماه دیگر وقت میدهد.
 از شدت گرسنگی و ضعف از ساختمان پزشکان راهم را کج میکنم به ورودی بیمارستان.از بوفه بستنی میخرم و چشمم میافتد به پسرک ۸ یا ۹ساله ای که مثل ابر بهار گریه میکند.ظاهرا دستش شکسته و از ترس این که قرار است دستش را گچ بگیرند این طور به گریه افتاده.مرد بلند قامتی دستش را گذاشته روی شانه ی پسرک و همین طور که لبخند میزند مدام تکرار میکند:رامتین!شورشو در آوردیا بابا.ترس نداره که بابا... همین طور که زل زده ام به رامتین فکر میکنم اگر رامتین پسر من بود چکار میکردم.احتمالا بغلش میکردم و میگفتم که من هم از آمپول و دکتر میترسم.بعد عکس دست شکسته اش را نشان میدادم و میگفتم مجبوریم تحمل کنیم این گچ لعنتی را وگرنه دستت همیشه ی عمر همین شکلی کج و کوله میماند...بعد به این نتیجه میرسم که خب با این حساب من هیچ وقت رامتین نخواهم داشت چون با این توضیحات مادرانه احتمالا رامتین بدتر میترسد و فرار میکند از بیمارستان!
وقت برگشتن همین طور که خلوت خیابان را قدم میزنم و چشمم به اسم کوچه هاست یادم می افتد که یک بار توی غرب جغرافیایی این شهر بزرگ با تو آب انار خوردیم.حالا انگار هزار سال است که هیچ اناری مرا به مهمانی خنده نبرده.

نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390 |
 
 من از دنیای خودم خواهم نوشت.اینجا اما همیشه ی خدا پاییز است.
نوشته شده توسط در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 |